تبلیغات
SoulSwamp
!The world is a big illusion

خداحافظ


دلم از این میگیره که بزرگترین دغدغه برای ترک من تحمل عکس العمل هام و حرف و حدیثای اون توی این خیلی وقت  بوده!

نمی دونستم دارم برای خودم، زمان شکنجه می خرم

خیالت راحت ، آسوده باش

 اگر دوباره اینجا نوشتم نفرینم کنید

یا حق...


شنبه 9 مرداد 1389 01:43 ق.ظ

توسط : رضا | نظرات :

حافظا!

یاد باد آن که ســـر کوی توام منــــــــــــــزل بود
دیده را روشــــــنی از خاک درت حاصــــــــل بود

راست چون سوســـــــن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مــــــــرا آن چــــــــــه تو را در دل بود

دل چو از پیـــــــر خرد نقـــل معــانی می‌کـــــرد
عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جـــور و تطاول که در این دامگه اســـــت
آه از آن ســــــــــوز و نیازی که در آن محفــل بود

در دلم بود که بی دوسـت نباشـــــم هــرگـــــز
چه توان کرد که ســـــــــعی من و دل باطـــل بود

دوش بر یـــــــاد حـــریفــــان به خـــرابات شـدم 
خـــــم می دیدم و خـــون در دل و پا در گـــل بود

بس بگشـــــتم که بپرســـــم سبب درد فـــراق
 مفتــــــی عــــقل در این مسئـله لایعقــــل بود

راســـــتـــی خاتــــم فیـــــروزه بواســــــحــاقی
خوش درخشید ولـــــی دولــت مستعجــــــل بود

دیــــدی آن قهقهــــه کبــــــک خرامـــــان حافـــظ 
که ز ســــــرپنجه شاهیـــن قضــــــا غـــــافل بود


و اما من...


>>ادامه مطلب

پنجشنبه 7 مرداد 1389 12:35 ب.ظ

توسط : رضا | نظرات :

اشک ...

ای کاش برادرانه دوستت داشتم تا هرگز چشم هایم را بر شادی عاشقانه ات
نمی بستم و به جای به بند کشیدن دانه های چرکین اشک حسرت ، گردنبندی
از مرواریدهای اشک شوق بر گردنت می آویختم...

------------------------------------------------------------------------------------
صبح شد رفتم بیرون ، جائی که همیشه می رم وقتی دلم میگیره ، با یه عالم فکر
 با یه عالم سعی و تلاش دوباره برای دور کردن این حسد ، حسرت ...
اما الآن، وقتی برگشتم میبینم....
 انگار خیلی دورتر از اونم که فکر می کردم ... مثه یه دشمن!

ای خدا ...تو بهتر از هر کس دیگه ای میدونی چی تو دلم بود...
تمام شب گذشته رو با تو حرف زدم ...

خسته ام ...

» شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
 که تا یکدم بیاســـــایم ز دنیـــــــا و شرو شورش


چهارشنبه 6 مرداد 1389 03:00 ق.ظ

توسط : رضا | نظرات :

اهل طاعونی این قبیله ی مشرقیم؟

Sometimes I feel like a ghost!


چهارشنبه 30 تیر 1389 09:43 ق.ظ

توسط : رضا | نظرات :

لعنت بر این دل که میشکند دم به دم...

آدم هیچوقت نباید از هیچکس انتظاری داشته باشه...
خوبه دلت بزرگ باشه...
خوبه بتونی  دروغ نگی،حتی واسه نگه داشتن وجهه ات...
خوبه همیشه مهربون باشی و لبخند بر لب...
خوبه بتونی غصه نخوری...
خوبه بتونی حد و حدودت رو همیشه حفظ کنی...

خوبه وبلاگ نداشه باشی که اینا رو توش بنویسی!
کلا خوبه هیچ اشتباهی نکنی!

خوب مثه هرکی دیگه منم سعیم رو میکنم ولی آدم یه جاهائی اشتباه می کنه دیگه، مثل نوشتن اینا اینجا ! می دونم توجیه خوبی نیست برای اشتباه..

نمی دونم اصلا واسه ی دلتنگی هم میشه احساس پشیمونی کرد؟

واقعا لعنت بر این دل که میشکند دم به دم...
بیشتر از هر وقت دیگه ای نمی خوام تو این شهر باشم!


جمعه 25 تیر 1389 10:03 ب.ظ

توسط : رضا | نظرات :

هیچ دردی در دلم مثل شب تقصیر نیست...

هیچ دردی در دلم مثل شب تقصیر نیست
هیچ درمانی هم برایش در ره تدبیر نیست

دست بر دل دارم و از عــقل مـــی آید کلام
لیک این گفته هـــا هم از سر تزویر نیست

می پذیرم، من گنـــه کارم، تاوان می دهم
بازگویم، زندگی در دست این تقدیر نیست

و نمـی دانم چــــرا فریــــاد بر آرم کـــای خدا
آخر این دل مستحق این همه تحقیر نیست

ناگهــــــان گوئـــی نوائــــی بانگ آرد بر دلــم
که دعـــــا هــــم، نالـــه ی شبگیـــــر نیست!

خوب می دانم چرا اینگونه من بشکسته ام
لیک حتی عقل را هم دل تفســیر نیست!

داستانــــــی در دلــم گـــــم می شــــــود
به خدا حتی خدا را هم دل تحریر نیست!

------------------------------------------------------------------------------------------

»بعد یه مدت دوباره هوس و جسارت شعر گفتن کردم...


پنجشنبه 24 تیر 1389 03:55 ب.ظ

توسط : رضا | نظرات :

مطلب رمز دار : It's too late

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

دوشنبه 21 تیر 1389 10:24 ب.ظ

توسط : رضا | نظرات :

وو وو زلا!

میوه فروشه اینقدر توی بلندگو داد میزنه و  از میوه هاش تعریف می کنه، که انگار خودشم باور نمی کنه چقدر تازه و رسیده اند!

(لطفا سیاسی تفسیر کنید!)

------------------------------------------------------------------------------------------
»ساعت 3:17 و من ساعت 9 کلاس دارم و اصلا خوابم نمیاد!
چقدر معلم بودن کیف میده، به خصوص وقتی میری سر کلاس و میبینی همه دارن لبخند میزنن... هر چند امروز احتمالا اینجوری نخواهد بود، آخه کی جمعه 9 صبح میک آپ میذاره؟!


جمعه 18 تیر 1389 02:08 ق.ظ

توسط : رضا | نظرات :

امید...

با خودش فکر می کرد...
شاید وفتی مرد، او برای سر زدن به عزیز از دست رفته ای به قبرستان آید..
شاید از کنار آرامگاهش بگذرد و شاید نگاهی هم به آن بیاندازد و شاید
نام آشنای روی آن را به یاد آورد و آنگاه شاید از ته دل لبخند زند ... 

نه آن لبخند را کسی می دید و نه شادی های کودکانه ی روح سرگردانش را
و زندگی آنطور که باید برای او ادامه داشت، بدون مانعی برای بستن راه ها...

دوشنبه 14 تیر 1389 11:51 ب.ظ

توسط : رضا | نظرات :

چاه

فـــــــریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد !

یکشنبه 13 تیر 1389 09:45 ب.ظ

توسط : رضا | نظرات :

شخصیت

وقتی از در وارد خانه ای می شوم، از پنجره بیرون نمی روم، حتی اگر تنها راه فرار از تهمت دزدی یا هر جرم دیگری باشد

______________________________________________________________

»مگر من چه کرده ام؟

یکشنبه 6 تیر 1389 02:48 ق.ظ

توسط : رضا | نظرات :

آن مرد گم شده در امید...

دلش می خواهد سکوتی کند به عمق تمام فریادهای دنیا...
دلش می خواهد  چشمانش را ببندد و نبیند...
گوش هایش را بگیرد و نشنود ...

دلش می خواهد "قلبش" ، چشم و گوش و زبانش باشد، بدون هیچ شرطی...

و هر چه پیش آید بر طپش های بی امانش لبخند صبوری زند...

______________________________________________________

»لعنت بر این اضطراب کشنده !
» ظهر عجیبی بود، پر از زمزمه های خدا در گوش ناشنوای من...


شنبه 5 تیر 1389 03:20 ب.ظ

توسط : رضا | نظرات :

مطلب رمز دار : فقط ....؟!

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

پنجشنبه 3 تیر 1389 02:16 ب.ظ

توسط : رضا | نظرات :

هر دو را تا پای جان دوست دارم...

نمی دانم چرا گاهی تو را با خدا اشتباه میگیرم و دلم بی خود میشکند...
خدائی که با تمام اشتباهاتم، وقت و بی وقت ، بدون بهانه، و بی شرمانه
 هر چه می خواهم به او میگویم ، شاید چون می دانم مرا پس نمی زند
اما انگار برایم کافی نیست، بیشتر از سکوت می خواهم! 
گوئی آنچه در خدا نمی یابم، در وجود تو می خواهم ، و به دنبال بهانه ای
می گردم تا خدای دلخواهم باشی!
خودخواهانه است، می دانم، اما...

--------------------------------------------------------------------------------
یاد خروس بی محلی افتادم که پریشب نذاشت ما بخوابیم و چقدر لعنتش کردیم!
هر چند که من تو طبیعت خیلی راحت میخوابم ، ولی اگه حیوون نبود خودم حتما
می رفتم یه چیزی بهش می گفتم!!

I wish I were more challenging to you as you've always been to me but it has always been hard to even hide a smile from you
...

دارم فکر می کنم به اینکه چه اعتراف تلخی ...
به اینکه دوست ندارم اینا رو بنویسم ، به اینکه کاش اینجا خونه ی قدیمم بود...
ولی حوصله ی فکر کردن و دلیل آوردن ندارم چون نهایتا پستش می کنم ! 


 


شنبه 29 خرداد 1389 02:21 ب.ظ

توسط : رضا | نظرات :

به نام پدر...

انگار وقتی مدت ها سکوت می شکند، توان تحمل کلامش را ندارم...
احساس ناراحتی نمی کنم ، حتی خوشحالم ، احساس غرور می کنم اما
هر قدر تلاش می کنم نمی توانم....بی اختیار اشک می ریزم ...

پدر و مادری که نمی دانم چرا گاهی فکر می کنم نمی دانید!
و وقتی سخن می گوئید نمی فهمم چطور اینقدر می دانید!

مادر، فهمیدنت همیشه سخت است...می دانی و نمی پرسی تا فکر
کنم نمی دانی ، اما انگار خود را برای کوتاهی کردن گناهکار میدانی!....

احساس خودخواهی می کنم...
واقعا نمی دانم با این اعتماد و حس مسئولیت چه کنم؟...

----------------------------------------------------------------------------------
اینو میخواستم دیروز عصر بنویسم ولی وقت نشد...


سه شنبه 25 خرداد 1389 10:41 ب.ظ

توسط : رضا | نظرات :



تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6